تبليغاتX
پیر مردها

پیر مردها

بدون شرح

هه ...

 

- اردی بهشت شد !

.

.

دنیا بهشت شد ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 12:28  توسط جودی ابت  | 

سو

 

من دیوانه‌ی زنجیری‌ام از روی تو

از روی تو... از روی تو...

آه این سلسله زنجیر تو! گیسوی تو

گیسوی تو... گیسوی تو...

تو تیر نگاهت به چه سو؟ ابروی تو

ابروی تو... ابروی تو...

تا رسد این تیر به زنجیر، من سوی تو

در سوی تو... در سوی تو...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 16:23  توسط مسافر سکوت  | 

نو روز ؟ کدام روز ؟

 

سالي

 

 

نوروز

بي‌چلچله بي‌بنفشه مي‌آيد،
بي‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بي گردش ِ مُرغانه‌ی رنگين بر آينه.

 

سالي

 

 

نوروز

بي‌گندم ِ سبز و سفره مي‌آيد،
بي‌پيغام ِ خموش ِ ماهي از تُنگ ِ بلور
بي‌رقص ِ عفيف ِ شعله در مردنگي.

 

سالي

 

 

نوروز

 

 

همراه ِ به‌درکوبي‌ مرداني

سنگيني‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:
تا لاله‌ی سوخته به ياد آرد باز
نام ِ ممنوع‌اش را

و تاقچه‌ی گناه

 

 

ديگر بار

با احساس ِ کتاب‌های ممنوع
تقديس شود.

 

در معبر ِ قتل ِ عام
شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.

دروازه‌های بسته

 

 

به‌ناگاه

 

 

فراز خواهد شد

 

دستان ِ اشتياق

 

 

از دريچه‌ها دراز خواهد شد

 

لبان ِ فراموشي

 

 

به خنده باز خواهد شد

 

و بهار

 

 

در معبری از غريو

 

تا شهر ِ خسته

 

 

پيش‌باز خواهد شد.

 

سالي

 

 

آری

بي‌گاهان

نوروز

 

 

چنين

 

 

آغاز خواهد شد.

 

نوروز ۱۳۵۶ 

- احمد شاملو


 

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 9:53  توسط جودی ابت  | 

..

 

"حروف ریخته ته دلم . جمع شده . حرفا هنوز روی دلم مانده ست اما... "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 22:19  توسط جودی ابت  | 

نامه به کودکی که هرگز زائیده نشد ؟! *

 

به دخترت ،
به سارینا
.
.
.

... که در بطن دیگری بود ، اما در دل تو به بار نشسته بود
.
.

روزها می گذرد ، تا باور کنی نمی آید و صدای پایش نخواهد پیچید ؛
روزها می گذرد تا هضم کنی ، آن لخته خون که می رفت ، دخترت بود
روزها می گذرد تا بخواهی باور کنی ، نفس زندگیش را نباید می برید دیگری
..

سال هایی را عمر می کنی که صدای هر دختر بچه ای با موهای لخت ، دلت را بلرزاند
که تمام رویاهای کالت را قدم بزند خواب و بیدار ، با پاهای کوچکش
و بهار بریزد جای پایش
.
.

                     پدر

می گذرند تمام روزها ...
تمام این زخم ها ...

هیچ کس نداند ،
خودت می دانی که ....
باردار اصلی تو بوده ای ... با دلی که ورم می کند به جای شکم
با دردی که با هر بار نگاه کردن به آن برگه آزمایش ، تمامیتت را شخم می زند
که دست می کشی روی تمام آن نوشته ها که می گفت : " تو پدر شده ای " ..

حالا من که می دانم مادر اگر در بطنش کودکی دارد ، دردی دارد ، حرفی می زند، دستی بر شکم می کشد
هیچ فرقی ندارد با توئی که در دلت دخترکی داری با موهای لخت ، یا دست و پای نرم ، هیچ فرقی ندارد با توئی که از درد ِ دل ، دست روی دلت می گذاری ... هیچ فرقی ندارد
..

شاخه های تو اما هنوز پر بارند ،
میوه کال اگر افتاد ، نقص در رسیده گی های تو نبود
تو هنوز هم دخترکی داری ، که می دود .. می  خندد
تو هنوز هم میوه ای داری در بطنت که می رسد ، که کال نمی افتد

            پدر

هیچ کس نداند ، تو که می دانی ... برای آن دخترک نیامده لالایی می خوانی ... انگشت اشاره َ ش را می گیری می بوسی می بوئی که بخوابد
تو که می دانی بیش از دیگری برایش مادری کرده ای این سال ها

.
.

این ها را نوشتم تا دخترکت بداند ؛
به این دنیا نیامدن لزوما به معنای نبود نیست.

که بداند تو دل قوی می داری و مراقب هستی هدیه کوچکت را ..
.
.
حتی اگر تمام آزمایشگاه ها و کاغذهایشان روزی هــــزار بار بگویند :

تو ،
داری
پدر
نمی شوی !

* نام کتابی از اوریانا فالاچی ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 20:4  توسط جودی ابت  |